نسخه آزمایشی پایگاه فهارس نسخه‌های خطی • دربردارنده بیش از ۷۶ هزار اثر و ۴۳۸ هزار نسخه خطی
شناسنامه کتاب‌شناختی اثر

داستان سیمرغ و سلیمان

dāstān-e sīmorq va soleymān
/w/26982
شناسه یکتا در پایگاه فهارس: #26982
پدیدآور / مؤلف: ناشناخته
تاریخ و سده تألیف: نامشخص
مأخذ فهرست‌نویسی: فنخا، ج 14، ص 246 تا 247
زبان و قالب: فارسی
رده‌های موضوعی: داستان

معرفی و مشخصات کتاب‌شناختی اثر (در مأخذ فنخا)

از داستان‌های نقالی عامیانه؛ سلیمان در میان یاران و وحوش نشسته بود. مسأله قضا و قدر به میان آمد، سیمرغ گفت: مرا به قضا و قدر اعتقادی نیست. سلیمان گفت: این مگو! جبرائیل در رسید و گفت یا رسول الله تو چرا سیمرغ را شرمسار کردی؟ دوش پادشاه مشرق را پسری و پادشاه مغرب را دختری آمده است. این دختر و پسر جفت شوند و اگر تمام جمع شوند، نتوانند که این قضا دگر کنند. سلیمان موضوع را به سیمرغ گفت. سیمرغ گفت خداوند را باور دارم، اما مرا به قضا و قدر اعتقادی نیست. بروم و دگرگون کنم. القصه سیمرغ چهار ضامن (زاغ، موش، گنجشک و عکه) سپرد و 15 سال مهلت خواست و به جانب مغرب رفت و دختر گهواره بسته را از میان دایگان، به منقار برداشته ببرد و بر کوهی در سر اندیب، در پس هفت دریا بر درختی گشن فرو گذاشت. دختر اندک اندک بزرگ شد و سیمرغ را مادر خود پنداشت. سپس داستان‌سرا به شهزاده مشرق می‌پردازد که در کنار خانواده بزرگ می‌شود. از قضا روزی، همراه غلامان بر کشتی نشسته صید می‌کند. طوفان کشتی را در هم می‌شکند. شهزاده خود را با تخته چوبی به جزیره‌ای می‌رساند ... سرانجام داستان این است که سیمرغ پوستی را در برابر سلیمان بر زمین می‌نهد و می‌گوید: قضا و قدر را بگردانیدم. چون پوست را می‌گشایند، 3 کس در آن می‌یابند: دختر پادشاه مغرب و پسر شاه مشرق و طفلی شیر خوار از آن دو.
مآخذ و منابع کتاب‌شناسی اثر
دنا 1076/4 نسخه‌های منزوی 3666/5 مشترک پاکستان، 1129/6 و 1370

متن فنخا

● داستان سیمرغ و سلیمان / داستان / فارسی dāstān-e sīmorq va soleymān از داستان‌های نقالی عامیانه؛ سلیمان در میان یاران و وحوش نشسته بود. مسأله قضا و قدر به میان آمد، سیمرغ گفت: مرا به قضا و قدر اعتقادی نیست. سلیمان گفت: این مگو! جبرائیل در رسید و گفت یا رسول الله تو چرا سیمرغ را شرمسار کردی؟ دوش پادشاه مشرق را پسری و پادشاه مغرب را دختری آمده است. این دختر و پسر جفت شوند و اگر تمام جمع شوند، نتوانند که این قضا دگر کنند. سلیمان موضوع را به سیمرغ گفت. سیمرغ گفت خداوند را باور دارم، اما مرا به قضا و قدر اعتقادی نیست. بروم و دگرگون کنم. القصه سیمرغ چهار ضامن (زاغ، موش، گنجشک و عکه) سپرد و 15 سال مهلت خواست و به جانب مغرب رفت و دختر گهواره بسته را از میان دایگان، به منقار برداشته ببرد و بر کوهی در سر اندیب، در پس هفت دریا بر درختی گشن فرو گذاشت. دختر اندک اندک بزرگ شد و سیمرغ را مادر خود پنداشت. سپس داستان‌سرا به شهزاده مشرق می‌پردازد که در کنار خانواده بزرگ می‌شود. از قضا روزی، همراه غلامان بر کشتی نشسته صید می‌کند. طوفان کشتی را در هم می‌شکند. شهزاده خود را با تخته چوبی به جزیره‌ای می‌رساند ... سرانجام داستان این است که سیمرغ پوستی را در برابر سلیمان بر زمین می‌نهد و می‌گوید: قضا و قدر را بگردانیدم. چون پوست را می‌گشایند، 3 کس در آن می‌یابند: دختر پادشاه مغرب و پسر شاه مشرق و طفلی شیر خوار از آن دو. [دنا 1076/4؛ نسخه‌های منزوی 3666/5؛ مشترک پاکستان، 1129/6 و 1370]

نسخه‌های خطی این اثر

4 نسخه
ردیف کتابخانه و مرکز نگهداری شماره نسخه کاتب تاریخ کتابت نوع خط برگ مشاهده
1
دائرة المعارف
تهران
215/4 بی‌کاتب قرن 12 تحریری، بی‌کا 17 شناسنامه ←
2
گوهرشاد
مشهد
2310/4 بی‌کاتب قرن 13 نستعلیق 22 شناسنامه ←
3
سپهسالار
تهران
5786/2 بی‌کاتب بی‌تاریخ - 21 شناسنامه ←
4
شورا
تهران
291/12-فیروز بی‌کاتب بی‌تاریخ - 14 شناسنامه ←