شناسنامه کتابشناختی اثر
داستان جنگ قلعه ابونقع
dāstān-e jong-e qal‘e-ye abūnaqa’
1
نسخه ثبتشده
قرن 13 هـ.ق
مشاهده فهرست نسخهها
↓
پیوند کوتاه:
/w/26912
شناسه یکتا در پایگاه فهارس: #26912
پدیدآور / مؤلف:
ناشناخته
تاریخ و سده تألیف:
نامشخص
مأخذ فهرستنویسی:
فنخا، ج 14، ص 231
تا 232
زبان و قالب:
فارسی
ردههای موضوعی:
داستان
معرفی و مشخصات کتابشناختی اثر (در مأخذ فنخا)
داستان نقالی و از حماسههای دینی عامیانه است. بسیاری از کسان این داستان، در یکی از داستانهای «هفده غزا» (مشترک، 1195/6) که در پاکستان دیدهام آمده است. آغاز میشود: پیامبر (ص) در مسجد پشت به محراب نشسته، از اصحاب میخواهند، هر کدام در جوانی عجایبی دیده است بازگو کند «عمر و معدی کرب» (این نام در چند داستان دیگر آمده است، از آن میان «حمزه نامه» ن.ک.: مشترک 1266/6) گفت در 25 سالگی در شکارگاهی، به نوجوان 14 سالهای برخورد، با آهویی شکار شده و بازی و سلاح شاهانه. بانگ بر وی زدم چرا در شکارگاه من صید کنی؟ پاسخ داد سهو کردم و این آهو را به تو وا میگذارم. من اسب و سلاح او را نیز خواستم. نوجوان گفت: پس بهتر است به مردی از من بستانی. به جنگ پرداختیم. شکست خوردم. بر سینهام نشسته آنگاه گفت ترا بخشیدم. چون بر اسب خود سوار شدم باز طمع مرا بدان واداشت که حمله کنم و او را زنده نگذارم. این باز نیز بر زمین خورده خنجر بر من کشید. من خود را به او معرفی کردم، او نیز گفت من فرزند «مروة بن ابی قیس» هستم که در «قلعه ابونقع» (مشترک 1195/6 - «هفده غزا») جای دارد. «عمر تعب ...» افزود، آن روز 14 ساله بود، اکنون چگونه باشد؟ «مالک ازدی انصاری» و دیگران سخنانی گفتند. شاه مردان، از پیامبر (ص) رخصت خواست به آن قلعه و «مروة بن ابی قیس» بتازد. اجازت یافت. همراه گروهی راه آن قلعه پیش گرفت، «مروة و «مالک» نیز همراه بودند. روز سوم «میلی» دیدند مردی بر آن نشسته طبلی میکوبد و میگوید: هفت سال است هر که از این راه گذشته برنگشته است. حضرت، دلدل را به سوی او جهانید (چکیده 5 صفحه آغاز). نام چند تن از دیگر کسان: ابوذر غفاری، ابوالمعجن (ابوالمعجن ثقفی)، عمار یاسر، عنقای فارسی، فیروز شاه پسر جمهور شاه و نامهای اسطورهای: دیو، پری، اژدها، نیز در داستان آمده است.
متن فنخا
● داستان جنگ قلعه ابونقع / داستان / فارسی
dāstān-e jong-e qal‘e-ye abūnaqa’
داستان نقالی و از حماسههای دینی عامیانه است. بسیاری از کسان این داستان، در یکی از داستانهای «هفده غزا» (مشترک، 1195/6) که در پاکستان دیدهام آمده است. آغاز میشود: پیامبر (ص) در مسجد پشت به محراب نشسته، از اصحاب میخواهند، هر کدام در جوانی عجایبی دیده است بازگو کند «عمر و معدی کرب» (این نام در چند داستان دیگر آمده است، از آن میان «حمزه نامه» ن.ک.: مشترک 1266/6) گفت در 25 سالگی در شکارگاهی، به نوجوان 14 سالهای برخورد، با آهویی شکار شده و بازی و سلاح شاهانه. بانگ بر وی زدم چرا در شکارگاه من صید کنی؟ پاسخ داد سهو کردم و این آهو را به تو وا میگذارم. من اسب و سلاح او را نیز خواستم. نوجوان گفت: پس بهتر است به مردی از من بستانی. به جنگ پرداختیم. شکست خوردم. بر سینهام نشسته آنگاه گفت ترا بخشیدم. چون بر اسب خود سوار شدم باز طمع مرا بدان واداشت که حمله کنم و او را زنده نگذارم. این باز نیز بر زمین خورده خنجر بر من کشید. من خود را به او معرفی کردم، او نیز گفت من فرزند «مروة بن ابی قیس» هستم که در «قلعه ابونقع» (مشترک 1195/6 - «هفده غزا») جای دارد. «عمر تعب ...» افزود، آن روز 14 ساله بود، اکنون چگونه باشد؟ «مالک ازدی انصاری» و دیگران سخنانی گفتند. شاه مردان، از پیامبر (ص) رخصت خواست به آن قلعه و «مروة بن ابی قیس» بتازد. اجازت یافت. همراه گروهی راه آن قلعه پیش گرفت، «مروة و «مالک» نیز همراه بودند. روز سوم «میلی» دیدند مردی بر آن نشسته طبلی میکوبد و میگوید: هفت سال است هر که از این راه گذشته برنگشته است. حضرت، دلدل را به سوی او جهانید (چکیده 5 صفحه آغاز). نام چند تن از دیگر کسان: ابوذر غفاری، ابوالمعجن (ابوالمعجن ثقفی)، عمار یاسر، عنقای فارسی، فیروز شاه پسر جمهور شاه و نامهای اسطورهای: دیو، پری، اژدها، نیز در داستان آمده است.
نسخههای خطی این اثر
1 نسخه| ردیف | کتابخانه و مرکز نگهداری | شماره نسخه | کاتب | تاریخ کتابت | نوع خط | برگ | مشاهده |
|---|---|---|---|---|---|---|---|
| 1 |
دائرة المعارف
تهران
|
1665/2 | بیکاتب | 1255ق | نستعلیق | 27 | شناسنامه ← |