نسخه آزمایشی پایگاه فهارس نسخه‌های خطی • دربردارنده بیش از ۷۶ هزار اثر و ۴۳۸ هزار نسخه خطی
شناسنامه کتاب‌شناختی اثر

داستان تال مغربی

dāstān-e tāl-e maqrebī
1 نسخه ثبت‌شده قرن 13 هـ.ق
مشاهده فهرست نسخه‌ها ↓
/w/26903
شناسه یکتا در پایگاه فهارس: #26903
پدیدآور / مؤلف: ناشناخته
تاریخ و سده تألیف: نامشخص
مأخذ فهرست‌نویسی: فنخا، ج 14، ص 229 تا 230
زبان و قالب: فارسی
رده‌های موضوعی: داستان

معرفی و مشخصات کتاب‌شناختی اثر (در مأخذ فنخا)

داستان نقالی از حماسه‌های دینی است. داستان «تال مغربی» را به تحریری دیگر در اسلام آباد (مشترک، 1195/6 «هفده غزا») دیده‌ام. نسخه در دست آغاز می‌شود با: پیامبر در مسجد مدینه نشسته بود، که ناگاه غوغایی شنید. گروهی بودند و «پیری» که دست‌هایش از پشت بسته و سر بریده‌ای در گردن او آویخته بودند. پسر را نزد ایشان بردند و گفت: من وزیر «تال مغربی» ام، که همراه پسرانم مسلمان شدیم. «تال» مرا نزد خود خواست. چون از آیین خود برنگشتیم، پسرم را کشت و چنین نزد شما فرستاد. پیامبر داوطلب خواست، «سلمان فارسی» داوطلب شد که نامه ایشان را در دعوت «تال» به اسلام و اعزام خانواده‌اش به وی برساند. «سلمان» به همراه غلامش «بشیر» به راه افتاد. پس از پیمودن 21 روز راه به «دریای مغرب» به شهر ویران شده سپاهیان «تال مغربی» رسیدند. به کمک «پیری» از آن دریا گذشته به «قلعه تال» رسیدند. سلمان اجازت خواسته به درونش رفته، نامه را به «تال» دادند. نگهبانان مجلس بر «سلمان» تاختند. «سلمان» یکصد تن را بکشت و جنگ‌کنان و زخمی کاخ را رها کرد. جبرائیل به پیامبر خبر رساند و «مولای متقیان» و «دلدل» و «قنبر» به سوی مغرب راه افتادند و به یک چشم به هم زدن به دریای مغرب رسیدند (چکیده 10 صفحه آغاز داستان). در پایان «تال مغربی» به دست حضرت کشته و «دختر تال» به غلام داده می‌شود.

متن فنخا

● داستان تال مغربی / داستان / فارسی dāstān-e tāl-e maqrebī داستان نقالی از حماسه‌های دینی است. داستان «تال مغربی» را به تحریری دیگر در اسلام آباد (مشترک، 1195/6 «هفده غزا») دیده‌ام. نسخه در دست آغاز می‌شود با: پیامبر در مسجد مدینه نشسته بود، که ناگاه غوغایی شنید. گروهی بودند و «پیری» که دست‌هایش از پشت بسته و سر بریده‌ای در گردن او آویخته بودند. پسر را نزد ایشان بردند و گفت: من وزیر «تال مغربی» ام، که همراه پسرانم مسلمان شدیم. «تال» مرا نزد خود خواست. چون از آیین خود برنگشتیم، پسرم را کشت و چنین نزد شما فرستاد. پیامبر داوطلب خواست، «سلمان فارسی» داوطلب شد که نامه ایشان را در دعوت «تال» به اسلام و اعزام خانواده‌اش به وی برساند. «سلمان» به همراه غلامش «بشیر» به راه افتاد. پس از پیمودن 21 روز راه به «دریای مغرب» به شهر ویران شده سپاهیان «تال مغربی» رسیدند. به کمک «پیری» از آن دریا گذشته به «قلعه تال» رسیدند. سلمان اجازت خواسته به درونش رفته، نامه را به «تال» دادند. نگهبانان مجلس بر «سلمان» تاختند. «سلمان» یکصد تن را بکشت و جنگ‌کنان و زخمی کاخ را رها کرد. جبرائیل به پیامبر خبر رساند و «مولای متقیان» و «دلدل» و «قنبر» به سوی مغرب راه افتادند و به یک چشم به هم زدن به دریای مغرب رسیدند (چکیده 10 صفحه آغاز داستان). در پایان «تال مغربی» به دست حضرت کشته و «دختر تال» به غلام داده می‌شود.

نسخه‌های خطی این اثر

1 نسخه
ردیف کتابخانه و مرکز نگهداری شماره نسخه کاتب تاریخ کتابت نوع خط برگ مشاهده
1
دائرة المعارف
تهران
1665/10 بی‌کاتب 1255ق نستعلیق 8 شناسنامه ←